قلمواره

یکشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۱

دلم یک جور عجیب غریبی تنگ شده، هربار که می خواهم حواسم را پرت کنم سر و کله ی چیزی پیدا می شود که تمام رشته هایم را پنبه کند، عکسی شعری جمله ای...
بس که همیشه همه جا بوده ای...
دلم تنگ شده، و شدیدا احتیاج دارم که لااقل صدایم کنی...کلمه ای حرف بزنیم با هم...این تنهایی بدجور عمیق شده و هیچ چیز و هیچ کس جای خالی تو را پر نمی کند،
مجبورم صبور باشم اما...مجبورم...نباید گریه کنم، نمی کنم، نباید شکایت کنم، نمی کنم...
دلتنگم اما...سخت دلتنگم...
...

برچسبها: , , , ,

چهارشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۱

فراموشت نخواهم ساخت، چون دریا که موسی را...

برچسبها: ,

جمعه ۲ دسامبر ۲۰۱۱

چشم هایم را از همه گرفته ام،
حتی از تو...

...

برچسبها: ,

جمعه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۱

...

در چنگ این "همیشه- هنوز"ِ بدون تو
من خسته ام از این همه روز بدون تو
پروانه شمع داشت، اگر سوخته رواست
من مات فعل امر "بسوز"ِ بدون تو
تو نیستیّ و ثانیه ها دار می شوند
لعنت به این "همیشه- هنوز" بدون تو
...






پ.ن. "..."

برچسبها: ,

پنجشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۱

اورکا اورکا!! :دی :)))


پ.ن. بدتر از قافیه ی بیت آخر حتی!! :دی

پ.ن. آه از این آتشی که عزم سفر کرد...