دلم گرفته بود، فرار کردم اینجا...
می بینی...آنجا همه به تو تبریک می گویند، به همه قول کتابت را می دهی، بعد من هی فکر می کنم از ترس واژه ها حتی نمی توانم به تو تبریک بگویم، نمی توانم کتابت را بگیرم دستم و یک دل سیر برایت لبخند بزنم...
هی فکر می کنم قرار بود خودت یک نسخه اش را برایم بیاوری، قول داده بودی اصلا...حالا من تنهایی راه افتاده ام توی شهر نشانی تو را می پرسم...
دلم گرفته خب...دلم خیلی گرفته...دلم به همه ی آدم هایی می توانند جلوی همه برایت خوشحالی کنند و بلند بلند به تو تبریک بگویند حسودی می کند...ببین! اعتراف می کنم که حسودی ام می شود به همه آن آدم هایی که می توانند با تو حرف بزنند و تو جوابشان بدهی...به تک تک واژه هایی که از تو می خوانند و می شوند حسودی ام می شود...
به همه کسانی که از دستت گرفته اند کتاب را حسودی ام می شود،
دلم گرفته اصلا، دلم از این همه نبودنت گرفته...
پ.ن. این دیوانه را ببین! از آنجا فرار می کند که تو کلمه هایش را نخوانی و اینجا با همه وجود آرزو دارد که کاش از اینجا رد می شدی و این دلتنگی ها را می خواندی...

0 نظر:
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی