قلمواره

چهارشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۱

تنها که باشی و باران ببارد خودش هیچ اما اگر دلتنگ هم باشی...
بعد تمام چیزهای خوب رنگشان عوض می شود، وقتی که توی اتاقت گیر کرده باشی و احساس کنی دستت به هیچ جای دنیا بند نیست، و هی فکر کنی انگار در این نقطه از زندگی ات به جایی رسیده ای که هیچ جا نیست، به آخر راهی رسیده ای که فکر می کردی حالا حالاها ادامه دارد، اما می بینی در کنار دره ای بزرگ ایستاده ای، بی هیچ پلی، بی هیچ راه جلویی، بی هیچ راه برگشتی حتی،
آنوقت این پرده ی صورتی و قرمز اتاق، این نقش های گل بهی روی کاغذ دیواره ای، این کتاب های رنگی و یک عالمه چیزهای دوست داشتنی ات، همه زشت می شوند، همه شان باری به نفس تنگی ات اضافه می کنند،
گیر کرده ام... بدجور گیر کرده ام، و اینجا هیچ دستی نیست به یاری...

بعد می دانی، بدی اش اینجا است که حتی یک لحظه هم این فکر دور نمی شود که اگر تو بودی چقدر همه چیز فرق می کرد....

برچسبها: , ,

0 نظر:

ارسال يک نظر

اشتراک در نظرات پيام [Atom]

<< صفحه اصلی