اتفاقا امروز بیست و ششم مهر بود، و اتفاقا ساعت هفت که شد من توی ترافیک خیابان توانیر بودم، و اتفاقا امروز باز "تربچه" بودم،
اما اتفاقی نبود، از سر عادت مریض انتظار بود که دلم می خواست میان همه ی این اتفاق ها پیام بدهی دوباره که " رفتی خونه؟" و من غر بزنم و آن مکالمه ی شیرین باز تکرار شود،
پیامی نیامد و همه ی این اتفاق های "دوباره" گذشت،
بعضی تاریخ ها عدد نیستند...خاطراتی هستند که لحظه لحظه بدون یک آن فراموشی حتی، ورق می خورند و از جلوی چشم هایت می گذرند،
و من فکر کردم این دلتنگی هیچ وقت خوب نمی شود...
...
اما اتفاقی نبود، از سر عادت مریض انتظار بود که دلم می خواست میان همه ی این اتفاق ها پیام بدهی دوباره که " رفتی خونه؟" و من غر بزنم و آن مکالمه ی شیرین باز تکرار شود،
پیامی نیامد و همه ی این اتفاق های "دوباره" گذشت،
بعضی تاریخ ها عدد نیستند...خاطراتی هستند که لحظه لحظه بدون یک آن فراموشی حتی، ورق می خورند و از جلوی چشم هایت می گذرند،
و من فکر کردم این دلتنگی هیچ وقت خوب نمی شود...
...
برچسبها: وقتی نرگس دلش تنگ می شود

0 نظر:
ارسال يک نظر
اشتراک در نظرات پيام [Atom]
<< صفحه اصلی